تبليغاتX
رقاصه دنیا

رقاصه دنیا

..........

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

 طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

 

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

 به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

 

 یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

 دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

 

 یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

 

 یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

 طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:9  توسط س  | 

خدای نامرد من!

به قول مادربزرگ :"کاش خدا رو سینه هر کسی یه زیپ میذاشت تا هر وقت که اونقدر داغون بود و همه میگفتن چته ..... این زیپ میکشید پایین و خودش خلاص میکرد....."

آخ که چقدر الان من به این زیپ نیاز دارم این حس که باید یکی همه زیر و روی زندگیم بشنو ولی قضاوت نکنه ولی حرف نزنه ولی نخواد درمان کنه ....... خیلی قوی شده شاید اگر این زیپ بود یه عالمه دلم تخلیه میشد آخه مگه این دل بد بخت چقدر ظرفیت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا این درو اون در میزنی ای دل غافل

....................

ای دل دیگه بال و پر نداری داری پیر میشی و خبر نداری

یه چیزایی داره شدیدا فشار میاره گاهی تا حد جنون میبره و تقریبا همشون قسمتی از حماقتها و بچگیای سیماست ......... هم سن خر خدا شدم و هنوز خرابکاری میکنم

این روزا آدمای جالبی وارد زندگیم میشن دلم بیشتر از اونا واسه خودم میسوزه شایدم واسه اونا میسوزه

یکی میخواد نگهم داره میخواد حمایتم کنه اون یکی میگه من با تو یاد گرفتم مفهوم عشق چیه؟!!!!!!!!! میگم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه نگاه کردن بهت به خندهای بی غمت!!!!!!!!!!!!!!!!! به شادی همیشگیت واسه هر آدمی کافیه که دوست داشته باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی اینو شنیدم خیلی دلم میخواست فریاد بزنم و گریه کنم اما بازم خندیدم بازم بت سیما رو نشکوندم بازم.......... بازم تونستم مثل سنگ بشم و خیلی بی تفاوت باشم و بگم شرمندتم من بهت حسی ندارم لطف کن دیگه ادامه نده!!!!!!!!! بغض کرد ......... حالم به هم خورد گفتم مرد باش پاشو برو پی زندگیت....... اون نرفت و من رفتم بازم با لبخند بازم با یه دل پر از غم و بغض ....

 به آسمون نگاه کردم و گفتم خدایا بازیم نده میگم دیگه نمیخوام میفهمی ؟؟؟؟؟ اونقدر این مدت بازی کردم که دیگه خسته شده باشم ........ میمیرم خونم میافته گردنتا.......... یه راهبه به دنیا اضافه بشه از تو چیزی کم نمیشه!!!

یه هفته نمیشه دفتر این موضوع بسته میشه که موضوع جدیدی باز میشه این بار دیگه نتونستم لبخند بزنم اینبار دیگه نتونستم خانم باشم این بار جیغ زدم اینبار کم آوردم اینبار با نهایت قدرتم گفتم یه بار دیگه اسم سیما رو بشنوم میزنم تو گوش هر کسی که این اسم  آورده!!!!!!!!!!!!!

این من بودم؟؟؟؟؟ نمیدونم........... واقعا نمیدونم چی شد نفهمیدم اما همه چیز تموم شد دیگه کسی نگاه نکرد دیگه کسی حرف نزد دیگه.......

خدایا یادت اون موقع که منم میخواستم بهم نگفتی چی کار کنم؟؟؟؟؟ یادت چه کردی باهام؟؟؟؟ یادت عقل و احساسم انداختی به جون هم و دهنم سرویس کردی ؟؟؟؟؟؟؟ حالا میگم نمیخوام نمیخواممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم  .......... ولم کن دیگه .... بازم عقل پیروز شد بازم سیما احساس خرج نکرد بازم سر زدم به گاو بودن و فقط بازی کردم و آخرشم گفتم مامان دق میکنه بابا پیر میشه و به درک که سیما چی میشه ............. اصلا مگه من آدمم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا مگه مهم که من چی بخوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فقط فدای اینو اونم من فقط به فکر بقیه ام همه زندگی کنن من به درک همه زندگی کنن ولی کسی به خاطر من خار نره تو چشاش............. حالا هم پاش موندم پس توبس کن تو دیگه

این کیه ؟؟؟؟؟ اینی که زمین تا آسمون با من فرق داره کیه این کجا دیده که من آهنگ شاد گوش میدم اما اشک کنار چشام جمع میشه این از من چی میدونه این چرا میخواد کمکم کنه این که خیلی راحت از خواب دیشبش واسم میگه به چه حقی با من دوست چقدر باید بهش بگم گم شو داری حالم بهم میزنی ........ چرا حرف حق من باید از دهن این بشنوم چرا تنها کسی که با کمترین اطلاعات بتونه تا ته من ببینه باید این باشه کسی که حتی صداش واسم چندش آوره.............

 خدایا چه میکنی با من ؟؟؟؟؟؟؟ کم آوردم دیگه با تو کم آوردم ............... میشه به این چند سال زندگیم نگاه کنی و ببینی سرنوشتم چی بوده؟ کافی نیست نمیخوای تغییرش بدی؟؟؟؟؟؟؟؟ من دیگه نمیتونم تکون بخورم از من نخواه که حرکت کنم اینبار همه کارا با خودت ............... به خاطر تو و شاید به خاطر یه مشت حرفایی که میگن تو گفتی از چیزایی که میگن گناه فرار کردم و هیچ وقت نفهمیدم اگر گناه چرا وجود داره اگر گناه چرا کسایی که گناه میکنن از من آرومترن چرا کسایی که گناه میکنن به مغرور بودن و بی احساسی محکوم نمیشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا حس بدی به خودشون ندارن و من چرا گناه نمیکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر یه روز دیدی سر زدم به خریت اگر یه روز دیدی سیما دیگه مریم مقدس نیست وجدانم قلقلک نده ....

بذار زندگیم کنم من قدیسه نیستم  

فقط به جبران تمام نامردیات رهام نکن ........... بذار اگر گناه کردم بگم لذت بردم نگم پشیمونم!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:5  توسط س  | 

....

 

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی .

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ….
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند، دوری کنی،…..

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات ورای مصلحت‌اندیشی بروی … -

امروز زندگی را آغاز کن !
امروز مخاطره کن !

امروز کاری کن !
نگذار که به آرامی بمیری !
شادی را فراموش نکن

*پابلو نرودا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:13  توسط س  | 

چراگاه یه دختر ترشیده!

یه استاد از دانشگاه MIT اومده به این شهر مقدس ! قرار شد بریم خونش تا استاد احساس تنهایی نکنه ....رفتیم خونش و اون طفلکی فکر میکرد الان سوالات و بحثای علمی که بالا بگیره..............

منم که چشم استاد خودم دور دیده بودم حسابی زبونم باز شده بود گفتم امشب بهت یه ایرانی نشون بدم که حظ کنی اگر بذارم امشبم با درس و این چبزا خراب کنی...........

رفتیم کباب گرفتیم و دیزی ..... رفتیم نانوایی گفتم ببین برادر من مهمون دارم خارجیه!!!!!!!!! هر کی نیستا یه نون ناز بده که رفت کشورش ازت تعریف کنه ........ نونوای ما هم جو زده شد و نون سنگکهایی تحویل داد هر کدوم ۷۰ سانت  خاشخاشی خوشمزه !!!!!!!!!!(تو دلم گفتم میمیری واسه مردم اینجوری بپزی؟؟؟؟؟؟؟) خلاصه نیم ساعت طول کشید تا ۲ تا سنگک بده ......... ولی سنگک بودااااااااااا

رفتیم خونه این استاد خارجی که میشه دوست استاد جان بنده و نهایت استفاده رو از نبود استاد جان کردم آی مزه ریختم و اون بنده خدا هم سعی میکرد بخنده خواستم چند تا فحش یادش بدم دیدم گندش در میاد که کار کیه

داشتیم براش توضیح میدادیم به دختر بالای ۲۵ سال که شوهر نکرده میگن ترشیده!!!!!!!!!! بنده خدا هر  چی میگفتیم درک نمیکرد و لبخند میزد ........ گفتم الان درسش میکنم ..... گفتم ببین آقا این خیار شور ... اکی ؟؟؟؟؟؟؟؟ شما بهش چی میگین ؟ گفت :  pickle گفتم دمت گرم ....... ترشیده یه چیزی تو این مایهاست که دیدم ۲زاریش اساسی افتاد و از خنده غش کرد!!!!!!!!!!

البته نامردی نکرد رفت فردا واسه استاد جان تعریف کرد!!!!!!! شانس آوردم استاد جان سر حال بود و میخندید وگرنه میگفت دانشجوی مملکت باش..........

یه عالمه هم راجع به ایران بهش یاد دادیم کجاهاش قشنگه کجاهاش بره ببینه ... موسیقی ایران چیه.........آره به خدا  همش که شر نریختیم

اما در حسرت یه چیزی موندم این مرد بینهایت زیبا بود و از زیر زبونش کشیدم که زن داره و دخترشم از من بزرگتر وگرنه................. الان سیما آمریکا بود .... خواستم آویزونش بشم دیدم هر چی ضرب و تقسیم میکنم خیلی از من بزرگتر.......... خواستم ماچشم کنم آخه یه لپای گلی باحالی داشت اونم که در حضور بقیه نمیشد!!

اما وجود این آدم و روابط من اونقدر موثر واقع شد که دوباره استاد جان با چشم مهربان بر ما بنگرند و بگن: چطوری؟ کجایی؟

گفتم : فعلا که سرگرم دوست آمریکایی شمام!!!!!

خندید و گفت: راستی من برات پروژه دارم!!!!!!!!!!!!!!

منم که عادت کردم به قل خوردن در جهات مختلف ..... گفتم : مگه شما نگفتی پروژه کنسل چون میخواید از کشور برید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت : خوب اون کنسل شد.......... بیا ۱ هفته دیگه در موردش صحبت کنیم!!!!!!!!!!

تو دلم یاد اون گوسفند افتادم که هر روز چراگاهش عوض میشه!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:45  توسط س  | 

لاک لاکپشت

 

شدم مثل یک لاک پشت که هر روز داره بزرگتر میشه و لاکش محکمتر و من از کل اون وجود لاکپشتی فقط لاکش دارم و در حسرت آرامشش میسوزم....... مسیرم گم شده و مدام دارم دور میزنم خیلی چیزا دارم و اندر خم چیزایی هستم که نمیدونم چیه تو آتیش داشتن آرامش دارم میسوزم خیلی چیزا که دیگران با حسرت بهش میرسن به من با لطف رسیده لطف همونی که این روزا گذاشتم گوشه دلم و دیگه روم نمیشه بهش سر بزنم 

یادش به خیر یه روزی خدایی داشتم باهاش حال میکردم و به مدل خودم باهاش حرف میزدم نمیدونم چی شده که الان  این همه ازش دورم امروز که داشتم بعد مدتها یه تکونی میخوردم به فکر بازیابی سیما افتاده بودم دیدم چاره ای نیست باید نجات پیدا کرد با خدا بزرگه و استاد نمره میده نمیشه جلو رفت

یعد قرنی مثل بچه های با انگیزه نشستم برنامه ریزی کردم ....... شنبه :درس ۳ ساعت یکشنبه فلان درس ...۲ شنبه :کار روی پروژه ....................... آخر برنامه چند تا تبصره گذاشتم که فلان روز حق تفریح دارم فلان ساعت حق شنیدن موزیک دارم.......... که یه دفعه یک تبصره دیگه به ذهنم رسید نوشتمش

 ............... تبصره ۲ : روزی ۱۵ دقیقه با خدا باش همونی که یه زمانی تو اوج مزخرف بودن داشتیش همونی که تو هر بدبختی باهاش یه صلاح و مشورتی میکردی و به این نتیجه رسیده بودی اونم تو رو داره

جملم واسه خودم جالب بود خیلی وقت بود خدایی نداشتم و گاهی به این نتیجه میرسیدم که نا آرومم چون گمش کردم شاید شعار باشه اما حتی من راه گم کرده میگم باید باشه چون وضع خرابه

یه جوری باید یکی کمک کنه تا این پوسته محکم بشکنه تا سیما دوباره بشه سیما ........ وقت نیست واقعا وقت نیست ......... وقتی هنوز ۲۰ سالت نشده تو حسرت بیست سالگی میسوزی تو حسرت بزرگ شدن و تو چشم اومدن و حس آدم بزرگا رو داشتن......... و چه کند میاد این ۲۰ سالگی و چه سرعت ممنوعه ای میگره از بعدش زمان فقط گاز میده ......... خیلی دور نیست موقعی که میگی ۲۵ سالم .... نزدیکتر از اون ۳۰ سالگیت و تموم و حالا میشینی حسرت میخوری به بچگیت و افسوس که نیست.............

 اما این سن اومده و تو باید کاری کنی تکون دادی این دهه هم میگذره تکون دادی یابد تو حسرت ۳۰ سالگیت بمونی و این یعنی فاجعه این یعنی مرگی که بهتر از زندگی

تصمیم گرفتم تغییر کنم چون دیگه راهی ندارم پس تغییر میکنم و خدایا هر چند فراموشت کرده بودم هر چند داشتمت و بارها بهم ثابت کردی که تو هم منو داری کمکم کن واسه یه حرکت اساسی کمکم کن بذار سیما یشه سیما بذار سیما خودش بشناسه

باید خیلی چیزا باد بگیرم باید یاد بگیرم که این غرور سیمایی پیش جناب استاد و امثال ایشون جواب نمیده اگر حرص بخورم میشم این موجود داغون فعلی خودمم که نمیتونم بفروشم اما اگر بگردم میتونم یه سیاست پیدا کنم که هر دومون راضی باشیم

باید یاد بگیرم که اگر دو ماه و نیم فکر میکردی داری رو پروژت کار میکنی و جناب استاد خیلی راحت میگه من نمیتونم برات پروژه تعریف کنم و هر کاری کردی باد هواست لبخند بزنی و بگی هر چی شما بگید لابد صلاح من اینه!!!!!!!!!!

باید یاد بگیرم که وقتی جناب استاد میگه دوباره هوس کردم پروژه قبلی کار کنی و واست پیغام بفرسته که بری عذر خواهی کنی !!!!!!!!  چون  تو کر بودی استاد نگفت کار نمیکنه!!!!!!!!!! و تو احمق میگی من؟؟؟؟؟ من از کی بابت چی عذر بخوام؟؟؟؟؟؟؟ من این کار نمیکنم!!!!!!!! مغرور میشی.......... جناب استاد هم نامردی نمیکنه پوزت به خاک میماله و الان مجبوری دستور زبان فارسی کار کنی چون باید بری عذر خواهی کنی وگرنه نمره این ترمت بازم تکرار میشه ....... فقط حق داری ته دلت یه کوچولو بگی: دختر سیستم دیکتاتوری و تو باید اطاعت کنی تو نمیتونی شورش کنی تو خیلی ضعیفی........و در نهایت  بخندم به دنیا و بگم هر چی شما بگی امر امر شماست!!!!!!!!!!

آره سیما باید عوض یشه سیما باید باور کنه که داره وارد دنیای آدم بزرگا میشه اینو باید بفهمه که تو دنیای آدم بزرگا خیلی حرفا رو دوست نداره اما چاره  ای جز پذیرش نداره باید یاد بگیره همه بهش راست نمیگن و وقتی دروغ شنید شوکه نشه...................... باید تمرین لبخند کنه و همش بگه دنیا ارزش نداره   !

  

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:4  توسط س  | 

مسافرین قطار تهران ...........

داشت کم کم شرایطی که داشتم از یادم میرفت ۲۰ روز پیش مامان بابا بودم دوباره عادت قدیم زنده شد دویاره وابستگی دوباره سختی جدا شدن دوباره بغض.....

بازم تموم شد اینبار یه سال جدید اومد من اونو با خانوادم شروع کردم یه عالم فکر جدید اومد تو سرم و کارایی که فکر نمیکردم حتی بتونم بهش فکر کنم انداختم تو مخم و همه این نقشه ها وابسته به جدا شدن و کم کردن روابط عاطفی تموم این نقشه ها یعنی آینده مبهم من یعنی یه زندگی جدید .......

دوباره باید به اون شهر .... برگردم .......بالاخره تموم میشه اینو میدونم که تموم میشه فردا با استاد سرو کار دارم فردا باید برم تکلیف پایان نامم روشن کنم ۲ ماه و نیم سر کار بودم که تکلیفم روشن و آب پاکی همین استاد محترم ریخت رو دستم ........چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از همه زندگی و درسم زدم که رضایت تو رو توی سمینار به دست بیارم همه به به گفتن و تو حتی نیومدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردا میبینمش همیشه حس وحشت و استرس از برخورد غیر منتظرش با من هست هر چی میخوام آسون بگیرم نمیشه فقط تموم بشه فقط تموم بشه.........

خدایا تا حالاش که گذشت از این به بعدشم خیر کن ........ خیلی خسته ام خیلی داغونم..........

وجود یه دوست بی منت چقدر خوبه کسی که هیچ انتظاری ازت نداشته باشه حتی ازت نخواد از عاطفت خرج کنی هیچی نخواد فقط بشه هفته ای ۲ ساعت باهاش حرف زد و ۴ کلام حرف منطقی شنید و خوش بود ....دوست دارم و دوسم داری نشنوی و فقط حرف بزنی و حرف خوب بشنوی خوبیش این که راهمون جداست و نمیتونیم از هم انتظاری داشته باشیم  .... امیدوارم اشتباه نکرده باشم اما   الان تو این دوران بی حوصلگی و تو این برزخ که هیچ کس نمیفهم من چی میگم و همه چرند میگن این غریبه من میفهم و اگرم نفهمه حداقل چرند نمیگه ساکت میشینه

در این مورد فکر میکنم باید شاکر باشم

خدایا فردا هم کمکم کن و فرداهای دیگر هم..............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 9:0  توسط س  | 

دنیا دنیای دیوونه هاست اما ارزش نداره که تو دیوونه بشی !

..........................................................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 21:36  توسط س  |